تصور من از ازدواج
فکر میکردم وقتی ازدواج میکنی صبح با یه نسیم خنک که از یه پنجره وارد اتاق میشه بیدار میشی 
همسرتو میبینی و بهش صبح بخیر میگی
بعد با هم صبحانه میخوریم و اون میره سر
کار منم خوشکل موشکل میکنم میرم بیرون
خرید بر میگردم خونه نهار درست میکنم و ورزش میکنم دوش میگیرم میز میچینم متنظر اومدنش میشم
بعد از در میاد خیلی شیک و تمیز
میریم نهار میخوریم و صحبت میکنیم و تفریح میکنیم بعد استراحت میکنیم و خوش میگذرونیم
بعد دیدم نه بابا از این خبرا نیست این که من فکر میکردم مال زمان از کار افتادگیه اونم نه اینجوری
صبح با صدای ونگ ونگ بچه همسایه و مینبوس سرویس مدرسه بد خواب میشیم
یه ساعت بعد که میخوایم بریم سر کار این گوشی هی ووووووووووین ووووووووووووووووویگ زنگ میزنه با چشمای پف الود و تن کوفته با بد بختی از جام پا میشم
با لقت میکوبم تو تخت پشت شوهره یا لااااااااااااااا پاشو خواب موندیم
اونم بد تر از من با عصابانیت در حالی که فحش میده بلند میشه
چشمش که به ساعت میفته دستو پاشو گم میکنه
با سرعت نور بدون شستن دستو صورت میپریم تو ماشین
تو راه کلی بحث میکنیم میریم سر کار
ظهر خسته و حلاک و داغون میام خونه باز یه مورد جدید پیش میاد سر قبض اب و برق و تلف سر عکسای داغون شده عروسی سر بیحوصلگی من دعوا
ضرف بشور نهار بپز خرید بکن بخواب نخواب خلاصه باز با همون حالت قبل میریم سر کار و شب با همون حالت بر میگردیم تا دورو برو جمع کنیم و یه قلیون بکشیم و شام بخوریم ساعت شده ١ دوباره با صدای ونگ ونگ بچه همسایه و کفترای اون یکی همسایه و جیغ و داد بد خواب میشیم
تا ساعت میشه ٢ صبح کم کم خوابمون میبره تازه یادمون میاد جیش داریم
خلاصه تا کپه مرگمونو بزاریم باز صبح شده
نه شب جمعه داریم نه میفهمیم جمعه چه خبره
بعد هی میگن ازدواج کنید
حالا هی میگن بچه دار بشین
ازدواج که اینقدر میگفتن خوبه کردیم این شد
وای به حال بچه........!






تصور من از ازدواج 
